مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387 ساعت 6:21 PM

وبلاگ ووبلاگنویسی

*

 هان،هم بندِمن،بیادراین اسارت ِمحتوم عطر ِدرهای گشوده راببوئیم

*

شایدیکی ازانگیزه های نگارش ِپستی که پیش روداریداین باشدکه اخیراعزیزانی ازبنده برای نقد ِ وبلاگهادعوت به عمل آورده بودند.اینکه این نازنینان باچه بضاعتی به این راه صعب میروندهنوزبرمن پوشیده است.اینجانب ضمن تشکرازآن عزیزان ِنادیده وآرزوی توفیق برایشان نظرقطعی ونهائی خویش رادراین حکایت درازدامن دست کم درموردآسیب شناسی وبلاگهائی که تاکنون دیده ام ابراز میدارم.بدیهی است که حاصل ِکارهرچه باشدبیشتربرای احترام به کارپرارج آن عزیزان دراعتلای فرهنگ متنوع ومتکثروبلاگنویسی است.بعلاوه اینجانب نیازی به پرداختن به کار ِسترک صاحب سبکان واندیشمندانی که به انگیزه ای قوی درادامه‌ی کارروزنامه نگاری مدرن به این مهم پرداخته انداحساس نشده وصرفنظرازضرورت بیان ِپیدایش وبلاگ بیشترروبه سوی سیمای زشت ِبیماری زده وتشریح جنازه های متعفنی داردکه برتخت ِنوشته های کپک زده ونخ نماشده،عرض خودبرنده وزحمت مادارنده روی دست مامانده است

*

پست اخیرآئینه ایست برابرنهاده برای وبلاگنویسان ونظزگذاران وبخصوص ولگردان وبلاگ گرد*تاهرکس بابالاوپائین یاچپ وراست بردن خودقسمتی ازخویش رادرآن ببیند دیدنی!

*

من شنیده ام صدای گردش کلیدرا

که فقط یک بارچرخید وجزآن یکبارنبود

هریک ازمابه چرخش این کلید اندیشیده ایم دردرون زندان خویش

وهمین اندیشه‌ی ماگویای اینست که هست زندانی

(سرزمین بی حاصل شاهکارتی.اس.الیوت)

*

شایدگزاره‌ی"هرکس آنی نیست که میگویدبلکه آنیست که نمیگوید"رابتوان درشمول روانشناسی ادبی دانست ونتوان به سادگی دلایل محکمه پسندی جهت اثبات آن ارائه دادوتازه باتوجه به شیوه های متداول زندگی درجوامع آزادوپیشرفته براهین قاطعی جهت رد ِآن گزاره‌ی مرموزبه دست دادولی حتی اگرنادرستی چنین گزاره هائی درهرکجای دنیاساده وامکان پذیرباشددرکشورهای عقب مانده،نیمه عقب مانده،ودرحال رشدپذیرش درستی آن تعجب برانگیزنیست.ازین رودرچنین جوامعی تربیت واخلاق وباورهای کهن به گونه ای اعمال میشودکه هرکس راوامیداردتاازترس مجازات وتکفیروتبیه وتمشیت،جلب منفعت ودفع ضرربه نهانخانه‌ی آنسوی وجودخویش بخزد،چنین شیوه‌ی زیستی به علل زیانهای بیشمار ِحاصل ازآن ازآدمی موجودتحقیرتحمیق شده‌ی مصلوب الاراده،چاپلوس،بزدل ودغلباز،حتاک وریاکارودوروئی میسازدکه بی تردیدبه علت ِازدست دادن بهداشت روانی وانضباط روحی به حیوان دست آموزی بیشترشباهت داردتا انسان عادی واین تازه درصورتی است که به درون ِ خویش خزیدگان ِابتر،فرصت نیابنددوران ِگذارازکرم به اژدهارادرخفاآنچنان پشت سربگذارندکه چون سربرآرندنه ازتاک نشان گذارندونه ازتاک نشان.شاید به همین دلیل باشدکه درجوامع پیشرفته همه‌ی امور دست دردست یکدیگردارندتابدین وسیله آدمیان رادرحدامکان ازپستوهائی که درآنها خزیده اندودرآنهاامکان هرگونه رشد سرطانی امکان پذیراست بیرون بکشندوچنان امکانی فراهم آورندکه زیستن درپستوخانه‌ های بوی گندوناگرفته،خفت آورتلقی گرددوهمه بکوشندتاباافتخاروسربلندی ودلیری،نیازهاواشتیاقات وامیال خویش رابدون واهمه درمعرض دیدهمگان قراردهند.هرعقل سلیمی باورداردکه درچنین حالتی شناخت نسبی افرادامکان بیشتری پیدامیکندودشواریهای جانشکاروغیرقابل تحمل وهراس آوررفتارکینه توزانه‌ی آدمیان بی ادب رانسبت به یکدیگرکه به ناچارگاه میشودتاحدخیانت جانسوزبه هم خون هم بالابگیردکاهش دادوراه رابرای فرزانگان وفرهیختگان گشودوآن رابه روی بوزینگان ِازقفس گریخته ای بست که بی هیچ صلاحیتی ادعای آموزانیدن دارندودرکشیدن ماربه جای نوشتن آن برای گال دادن خوش باوران یدطولائی دارند.موجودات سراپانقصی بااندیشه های متعفن وآرزوهای تباه که سخن گفتن برایشان تنهاحکم ایجادصوت داردازهرمجرائی!ونوشتنشان رسم دل آزارمنحنی های کژوکوژارتعاشات نامنظوم تارهای عصبی سیفلیسیشان می باشد. به هرروی این برای مایک تجربه‌ی نسبتاهمگانی است که گاهی برای اینکه زیرفشارحاصل ازحفظ آنچه درپستوداریم دق مرگ نشویم بخش کوچکی ازآن رابرای دوست اهل دلی بیان کرده انبساط خاطریابیم.البته بازهم تجربه نشان داده که چنین کاری خطراتی به همراه دارد،چه درهمه حال فاش رازنوبرهرزگی تلقی میشود.شوربختانه حکم نهائی اینست که بایدرازهای سربه مهررابه گوربردولی ازدیگرسوگذرزمان ودست آوردهای نوین روبدان سوداردتاکم کمک شرایطی فراهم آوردتاآدمیان راازپستوخانه های حقیرتنگ وتاریک بیرون کشدوبانورشعورآشتی دهدکه وبلاگنویسی نمونه‌ی بارزاین ادعاست.به باورصاحب این قلم وبلاگ یک پستوخانه‌ی مجازیست که وبلاگ سازبه دلایل مادی ومعنوی بخش ناچیزی ازداشته های پنهان وجودخویش رادرآن مینهدوکلیدش راهم به سردَرَش می آویزدتاهرکس بخواهددَر ِآن راگشوده وارد شود.به دلیل تکثرفکروسلیقه‌ی آدمیان است که اکثراوبلاگهای فارسی نویس رامی توان به علت بی سوادی وپرروئی وحقارت روحی زیرنامهائی چونان:درد ِدلگاه ِسوته دلان،مشنگ پفیوزخانه‌ی برادرفروشی ورفیق کشی،نمایندگی شبانه روزی سوتفاهمات واختلافات خانوادگی،بنگاه ِاگه بگی میگم ِبی غیرتهای خفن ِشیتیله ستانی وباج گیری ِباحال،نقل قولگاه هرچه میخواهددل تنگت بگوی ِبی خیال،کمیته‌ی بیائیدبه من بگوئیدآفرین،کارخانه‌ی کشک ومشک وپشم،خانه‌ی بروبچز ِناف تیرون،کارگاه ِگیردادن به مامان وبابااینا،سقط فروشی خانومم پاکش کن،سمساری حالشوببر،کاشانه‌ی بزنیدبه چاک،سوپرمارکت هجوونقدنویسی گوگولی مگولی،بازارچه‌ی خفت گیری ِدیدی که چه هاشد،تیمچه‌ی حالموبپرس حالتومیپرسم،پاساژمن تورومیخوام،توپخانه‌ی پرتاب مهر،درزگیری وپاپاخ دوزی باباایول،گذر ِآره داداش کرتیم؛چهارسوق اینجابشکنم یارگله داره اونجابشکنم یارگله داره،تجلیگاه بشکن بشکنه بشکن من نمیشکنم بشکن،دولتسرای کیفشوببر،بزنگاه دیدی که رسواشددلم،خرابات خانه‌ی دارمت داداش،عاشقکده‌ی علوم پستانی تازه شاش کف کرده های بی تقصیروباتقصیر،دکان بامعرفت دارهای پامنار،آژانس ِگی های ملوس،

ازتاریک چون جهنم شیطان،میمون وجن وانس وبشروآدم ونیمه انسان وانسان وابرانسان تاروشنائی خوش ومطلق پری هائی که دررویا میبینی.به هرحال اگرچه هرکسی سازخودرامیزندوخرخودرامیراندولی ازفضای همگی آنهاموسیقی حزن انگیزی مترنم است که چون خوب بدان گوش بسپاری ازآن ناله‌ی آشنائی میشنوی که میگوید:آی آدمها!مرادریابید،تنهائی مرا کشت.اینکه چنین دست وپازدنهای حزن انگیزی به آن تنهائی محتوم پایان خواهد داد؟بزرگان دگراندیش جهان باشهامت قابل ستایشی به آن با یک"نه"‌ی بزرگ پاسخ داده اند.اینکه نهایتاهرکس درگورخودمیخوابدوبالاخره همیشه فاصله ای هست!نمونه هائی ازآنهاست.باری علیرغم همه‌ی پیچیدگیهائی که درروابط ونیات ومقاصدومقصودآدمیان وجودداردچنین ارتباطی صرفنظرازضعف هاومصائب احتمالیش خاصه بین مردمان شترگاوپلنگی که سالیان درازازمکتب تامل واندیشیدن مرخصی گرفته انداین حسن غیرقابل انکارراداردکه ازدوسودست کم به علت ِعدم رویاروئی انسانهادربرابرخویش آزادی بیشتری دارند.دریک حساب کشی سرانگشتی معلوم میداردکه جای فریادوفغان نیست اگربیننده‌ی مجازی مثل صاحب بی معرفت کامنت ِپست قبل یعنی مریم نره ساکن سوراخ زمزمه های پنهانی که لینکش درشورزندگی موجوداست وهمپالگی خون خواروانگل وترسووابلهش باکفش های گهی پاهای خسته وحقیر،لنگان لنگان به محضرنورانی وشیشه ای شماپانهاده باشد.جای تعجب ندارداگراشتباهاگاوی وحشی مثل گاوی که اخیرابه وبلاگ (تنهابرای او)هجوم برده بود،بدانجاراه یافته وباشاخش درودیواررازخمی کرده یا خرکی بوی یونجه شنیده عرعرکنان ودیزدیززنان جفتک به تاق کوبانده باشد.انگشت نبایدبه دندان گزیدکه ازورودکسی بدانجابوی تعفن پیچیده باشددراین صورت بایددل خوش داشت شایدروزیاشبی یادم دمای غروب یاخنکای صبحدمی عطرِدلاویزگیسوی یک پری دریائی درآنجا باقی مانده باشدکه این خودکافیست که روزهامنتظربنشینی که شایدبازآید.یانه عطرخوش قدم مردی راببوئی که بیرزدبدوبیندیشی وچشم برهم نهاده قامت مردانه وچهره‌ی مهربانش رادرذهن بازسازی کنی ویانه آشنائی ازهمین نزدیکیهایانه ازدورهای دوربه سراغ تو آمده وملودی وبوی خوش نفس ِآشنائی رابرای توبرجای نهاده ورفته باشد.

امیداست تیزی وتندی وتلخی این قلم حمل به دستوردیکتاتورمآبانه وحماقت بار ِانهدام وبلاگهای حتی در پیتی نشودبلکه هروبلاگ باحفظ ذوقیات خویش درسایه‌ی کاروکوشش وبدون داداردودوردرپی ارتقاخودباشد.من میگویم قبل ازاینکه قلم رابی محاباوخشکاخشک درناف بی بدیل دوات فروکنیدفکرآتیه‌ی کودک ناقص الخلقه ای راکه قراراست ازفاق قلم شمادربطن کاغذبرویدومتولد شودازپیش بکنید.به هرحال این حقیقت رانمیتوان کتمان کردکه غولهاازانگشت کوچکشان هم قابل تشخیصندهمچنان که بازشناسی رَد ِکثیف سوسکهای متعفن ِسم خوردی نیمه جان که به فاضلاب گریخته انددشوارنیست.البته به قول افغانهادرعین زمان ازآنجاکه وبلاگنویسی ادامه‌ی روزنامه نگاری تلقی میشودهرگونه بی تفاوتی ودرزگیری وبدون پاسخ گذاشتن نظرات عدم باوربه آزادی بیان واقراربه ناتوانی درجهت پاسخگوئی ونهایتا لوچه پیچک تلقی خواهدشدکه درمحضراندیشمندان نه میتوان ازعظمت غول کاست ونه میتوان به قدرسوسک افزودکه گفته اند:

گرنشان زندگی جنبندگیست

خاردرصحراسراپازندگیست

گرجُعَل* زنده ست ورپروانه لیک

فرقها اززندگی تازندگیست

مگراینکه چون ذوق ِفلاکت دوستی هررجاله راعناصر:حقارت،کینه،غرور،تندخوئی،دیگران آزاری ِلجوجانه وبی حیائی اززهدان عجوزه‌ی فاحعه سیراب میکندواوچون عنکبوتی خون خوارتارمی تندودرکمین پروانه‌ی عشق مینشیندوهموتیغه‌ی زهرآلودخنجریست درعمق زخم برپیکرتردنهال ِدوستی وتنها به امیددست یافتن به انزوای ژرفی که ازطبیعت حقارت بارش ساخته میشودوچون نه تنها نمیتوانددوست داشته باشدبلکه ازمهرورزی دیگران درروابط خصوصی وعمومی هم رنج میبردوازترس ازبیان ِنام خودهم خودداری میکندوچون موش به خودمیلرزد،مجبورشوی دراتاقک شیشه ای رابه روی خودببندی تاازبوی گند ِتعفن وجودشان درامان باشی که چنین چیزی هم محال است .بنابراین تنهاراه باقی مانده اینست که سرت رابکارخودمشغول کنی وازقول ِصادق ِهدایت یکباروبرای همیشه به زبان!!!ونه خط میخی به آنها بگوئی:

میخی میخی ارنمی خی دَرت می نوم!!!

وچنانچه افاقه نکردآنهارا به "الف بامداد"حوالت دهی حوالت دادنی!!!

*=جعل یعنی سوسک

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 ساعت 7:22 PM

پایان ِکار ِشیطان

درهرانسانی،درهرساعت،دواصل مسلم همزمان وجوددارد،یکی به سوی خداوند،ودیگری به سوی شیطان.طلب یاری ازخداوند،یامعنویت،خواست بالارفتن است درمرتبه،وطلب ازشیطان یاحیوانیت،شادی پائین رفتن است.

"کتاب شارل بودلروژان پل سارتر،ترجمه‌ی خانم دل آرااقهرمان"

تابرای آدمی مرگ حُکم نهائی ومطلوب تلقی نشده،بایداینگونه اندیشید:

"اینچنین که ماشاهدیم تاهمه دست دردست ِهم درمیدان ِپرخون ِشرارت وبدنامی به رقابت درسودجوئی نپرداخته،گوی سبقت راچهارچنگول وبی گذشت ازهم نربوده باشیم،بوی تعفن آنقدربالانمیگیردتابه ستاره هابرسدولی کار ِپرازننگ وسخیف شیطان ورفتارِبد ِایجادفسادولذت ازتداوم آن امور ِنکبت وادبارخیز،دلزدگی،خستگی واشمئزازوکسالتش راازابتذال ِتکرارسرانجام به جائی میرساندتاشیطان ِابله درجستجوی لذت ِدیگرسرانجام به انجام کار ِنیک روی آورد!این بی تردیدآن دلخوشی ِامیدوارکننده ای است که اگرچه ممکن است کودکانه تلقی شودولی قادراست ترس وهراس ازچشم ِطوفان راکه پیوسته درسر ِراه آدمیست کاهش داده سختی هاراقابل تحمل ترکند."                   

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387 ساعت 1:44 PM

سیبیل!

For once I saw with my own eyes the sibylle at cumae hanging in the cage and when the boys asked her:”What do you want?”She answered:” I want to die”

For Ezra Pound

T.S.E

"...من یکبارباچشم خویش "سیبیل"رادرکومه دیدم که درقفسی آویخته بودوچون پسران ازاوپرسیدند:"چه آرزوئی داری؟"پاسخ داد:"آرزوئی جزمرگ ندارم."..."

تقدیم به عزراپوندهنرمندبرتر

تی.اس الیوت

آری قطعه ی بالاراتی.اس.الیوت ازکتاب ساتیریکن نوشته‌ی پترونیوس برمیگیردکه وی نیزآن راازدفترششم اینه ائیدویرژیل اقتباس کرده ونتیجتا آن رابرتارک درخشان چگامه‌ی سترک خود"سرزمین بی حاصل" نوشته به دوست خودعزراپوندهدیه میکند.کیست که نداندنبردخانمانسوزجنگ جهانی اول آنچنان آمال وامیال واحلام اندیشمندان خوش بین اروپارانقش برآب میسازدکه نامدارترین آنهاکه به آینده‌ی بشرچشم امیددوخته بودندناگهان دریافتندکه چگونه دریک چشم به هم زدن ممکنست رجالگان سودجووابلهان تشنه‌ی قدرت هستیشان رابه بادداده ونه تنهاکاخ آرزوهایشان رازیروزبرکنندبلکه گرسنگی بیکاری،زندان وشکنجه واعدام رابرای مردم بدبختی قانونی کنند که میخواستند ومیخواهندعمرکوتاه خویش راباگردنی افراخته درکنارهم ازهرنژاد وجنس ومذهب باسرافرازی وعشق واحترام نسبت بیکدیگرطی کنند.این افسردگی رانه تنهادرآثارکافکا،کامو،سارتر،توماس مان وبعدتردرایران صادق هدایت بلکه اینباربه گونه ای پرجاذبه وماندگاردرچگامه‌ی سرزمین بی حاصل ِ تی.اس.الیوت میبینیم.اگرچه الیوت باسرودن سرزمین بی حاصل به دریافت جایزه‌ی نوبل نایل آمدولی وقایع بعدازاونشان داد که زندگی سراپانکبت ورنج وبدبختی انسان هنوزکه هنوزاست برروی کره ای که وی آن را سرزمین بی حاصل نامیده بودادامه دارد.باری ازآنجاکه پرداختن به چگامه‌ی سرزمین بی حاصل،این شاهکارمسلم واثرتابناک سمبلیک اوایل قرن بیست درحدیک رساله‌ی دوره‌ی دکتریست وبرای درک هرکلمه یااشاره‌ی آن بایدبه یک مرجع مثلا کمدی الهی دانته یا کتاب مقدس یابهشت گمشده‌ی میلتون وده هامرجع دیگرمراجعه کردودرک تمام وکمال اثر،پژوهشگری مشتاق وپرتوان وعاشق میطلبدکه ازآغازتاپایان باسرانگشت جستجوبادقت وبردباری تاروپوددرهم وبرهمی راکه مشحون ازرمزورازوکنایه واستعاره وتمثیل وابهام وایهام است وچون خزه پیکره‌ی چگامه رادربرگرفته برداردتابه عمق معانی ومفاهیم اثری دست یابدکه تنها میتواندتراوش نبوغ ذاتی یک هنرمند بزرگ باشدکه توانسته باجابجاکردن واژه هاومطالب زبان رابه قالب معنی درآورد.ولی ازآنجا که چنین مجالی نیست اکنون واینجاتنهابه رمزگشائی عنوان"سیبیل"میپردازیم

سیبیل دراساطیریونان زیباترین دوشیزه‌ی بلندبالاوپیشگوئی بودکه موهای معطرطلائیش به زمین میرسید.پوستی به لطافت،روشنی وشادابی گلبرگهای گلهای تازه رسته‌ی بهاری داشت.آب که مینوشیدعبورجرعه جرعه‌ی آنرامیشدازورای پوست گلویش دید.این پری پیکرغیب گونه تنها به لحاظ زیبائی بلکه ازآنجاکه پیشگوئیهایش رابه اشعاری پررمزورازمی سرودموردتکریم خدایان وآدمیان بود.برصخره ای مینشست ودرحالیکه چشمان دلربای به رنگ دریایش رابه دریادوخته بودوموهای طلائیش نیمه ای ازپیکرعریانش رامیپوشاندزمزمه کنان آنچه راازوپرسیده بودندبه شعرجواب میگفت آنگاه کاهنان سروده های وی رارمز گشائی میکردند.

آن روزبامدادان که سیبیل ازغارخویش مجاوردریابیرون آمده،ازاینکه آب چشمه هارازلال تروگواراتریافت وازجنبشی که طبیعت برپاکرده بودونسیم خوشی که میوزیدوغوغائی که نغمه های پرندگان برپاکرده بودنددانست که آپولون ِعاشق،خدای جوانی وجذابیت وموسیقی درراه است.برتخته سنگ خویش نشست.چندی بیش برنیامده بودکه ازپشت سرصدائی شنید،سرکه برگرداندنیمی ازخرمن موهای بلندوطلائیش ازجلوبه پشت شانه اش خزیدبرتخته سنگ ازوتندیس نیمه عریانی بوجودآمدکه درآن لحظه تنهاخدائی چون آپولون لایق بودبرآن پیکرزیباوطنازچشم بدوزد،آری ارابه‌ی طلائی آپولون را دسته ای اززیباترین قوهای سیاه وسپیدعالم بدانجا کشانده بودند.

آپولون_بانوی زیبا،پس نگوازمستی عطردل انگیزگیسوان توبودکه قوهالگام ازدستم ربودندومراازآسمانهابه اینجاکشاندند،به چه مینگریستی؟چه میدیدی؟چه میشنیدی؟

سیبیل_چشم به بطن آئینه‌ی پنهان داشتم،آنجاکه تگرگ ِهستی"دربطن بیقرارابرنطفه میبندد""خدایان دردوراهه‌ی تفریق"سرنوشت آدمیان رابه قماری شوم نشسته اند،ناله بودوشیون وچکاچاک شمشیرکه درانفجارتوپ وتفنگ گم میشدوآتش،آتش که زبانه میکشید،مردان که نه ،نامردان"بادختران نابالغ هم بسترمیشدندوزنان نوزادان بی سرمیزائیدندوخون بوی بنگ وافیون میداد"

آپولون_نستوروپرومته وآنهمه اهل فکرونظرچه شدند؟

سیبیل_"به افسون پلیدی ازپای درآمدند"

آپولون_وزمین؟

سیبیل_"آنگاه زمین سردشد وبرکت ازمیان رفت"و"اینک گورستانی که آسمان ازعدالت ساخته است"

آپولون_آنچه گفتی محقق است وبرگشتی آنرانیست؟

سیبیل_بازگشتش منوط به شب تاریک وکسوف بزرگ است وطوفانی که طومارلشگرجرارشطرنج خدایان رادرهم نوردد!

آپولون_پس هنوزامیدی هست!من درپی ِارادتم به تواینجاآمده ام جزاین گردن بندکه ازآسمان برایت آورده ام ازمن چیزی بخواه

سیبیل_به من عمری بده که برآن پایانی نباشد

آپولون_میدانی چه میطلبی؟!

سیبیل_آری آری

آپولون_پس شرطی برآن کن

سیبیل_بی هیچ شرطی

آپولون_بگذارمن شرطی برآن کنم

سیبیل_بکن شایدبپذیرم

آپولون_دوشیزه بمان

سیبیل_نمیتوانم،من زیبایم،کودکانی میخواهم به شماره‌ی برگ درختان

آپولون_بسیارخوب برخیزوبادودست مشتی ازماسه های ریزوبیشمارساحل برگیروسعی کن هرچه بیشترماسه دردستان خود بگیری چه آنچه به دست برمیداری به تعداددانه های آن سال ِعمرتوباشد بنابراین عمرتوراپایانی نخواهدبود!

سیبیل بادستان خویش مشتی بزرگ ازماسه های ساحل برگرفت وعمری جاودانه یافت ولی ازآنجا که شرط نکرده بودکه درعمرش جوان بماندوبه شرط آپولون هم توجه نکرده بودازپس سالهاوسالهای عمرروزبه روزپیرتروزشت تروکوچک ترشدتاسرانجام به کوچکی وزشتی سوسکی درآمدوپسرانش برای اینکه زیرپاله نشودوی رادرقفسی نهاده به دروازه‌ی کومه آویختندبه شکلی که هرکس ازمقابلش عبورمیکردبه طنزمیپرسید:"سیبیل چه آرزوئی داری؟"واوبااندوه پاسخ میداد:"آرزوئی جزمرگ ندارم!"

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387 ساعت 2:43 PM

پادشاه سیاه پوشان

برگرفته ازهفت پیکرنظامی وبامددازداستانسرای نامدارایران وپدرادبیات مدرن ایران صادق هدایت

درادبیات دنیامرسوم است که برای عبورازچَم وخمهای آثارمنظوم آنهارا به نثربرمیگردانندتاراه دست یابی به مفاهیم موجوددرآنها ساده ترشودبه عنوان نمونه استاددبیرسیاقی شاهنامه‌ی حکیم طوس رابه نثربرگردانده است.داستان پادشاه سیاه پوشان درهفت پیکرنظامی دربیش ازهفت صدبیت بانظمی شیوابه رشته‌ی تحریرکشیده شده که اینجانب محتوای آن رابااستفاده ازتوصیف ِهدایت ازبانوی اثیری بوف کوربه نثربرگردانده ام تا چه درنظرآید؟

بانوئی حکایت میکند:

درقصرِپادشاه ِنیک نهادِخوشبختی به خدمتگزاری روزگارمیگذراندم پادشاه درکشورداری آنچنان بساط ِعدل ودادگسترده بودکه گرگ ومیش درکنارهم ازیک چشمه آب مینوشیدند.روزی ازروزهاپادشاه باعجله یکی ازنزدیکان خودرابه طورموقت به جانشینی خودبرگزیدوناپدیدشد،مدتهاگذشت تااینکه روزی بی هیچ مصیبتی به جای قباورداوکلاه زرنگارپادشاهی سراپاسیاه پوش وافسرده به قصربرگشت واگرچه تازنده بودهمچنان به شیوه‌ی گذشته کشورداری کردولی هیچگاه جامه‌ی سیاه ازتن بدرنکرد!سالها گذشت،یک شب که اورابیشترازهمیشه نسبت به خودم بامحبت تراحساس کردم واوازجورزمانه لب به شکایت گشوده بود،ازوپرسیدم :"که علت افسردگی مداوم وسیاه پوشی وی چیست؟"بااندکی تامل درحالیکه آه ِسردی ازسینه برمیکشیدگفت:"میدانی که قبل ازعزیمتم درمهمانسرای قصرهرمسافریاغریبه ای راکه ازین نواحی میگذشت به میهمانی میپذیرفتم وپس ازمراحم میهمان نوازی ازومیخواستم حکایت خویش رابرایم بازگوید.تاروزی مردسیاه پوشی ازگردراه رسید،به اومحبت هانمودم وازوی داستانهاشنیدم،هنگامیکه برای خداحافظی به نزدم آمدازاوعلت سیاه پوشیش راپرسیدم،سراپابه لرزه درآمدوگفت :"ای پادشاه بزرگ ازین سوال درگذر!"اصرارکردم،نتیجه نداد،اصراررامکررکردم گفت:"رازاین سیاه پوشی تنهانزد کسی است که چون من سیاه پوش است."کاراصرارمن به تهدید وسپس به التماس کشیدواوازبی قراری من شرمگین شده گفت:"درچین شهری است به نام شهرِمدهوشان که مردمانش به علت ِمرموزی سیاه پوشند،هرکس پی به رازِآنهاببرداونیزسیاه پوش میشود."واضافه کردکه:"اگرسرازتنم جداکنی ازین بیشترچیزی نخواهم گفت"اورفت ومرادرشگقتی وشیفتگی وشیدائی به جاگذاشت،چندی به صبرگذراندم ولی روزبه روزبیقرارترمیشدم،ازهرکس ازشهرمدهوشان سوال میکردم نتیجه ای نمیگرفتم،شیدائی چنانم کردکه نیمی ازخزانه‌ی پادشاهی رابرداشتم وروانه‌ی کشور چین شدم،پرسان پرسان به شهرمدهوشان رسیدم،،شهری دیدم درنهایت زیبائی ومردمان خوش قدوقامت سربزیر وسراپاسیاه پوش،یکسال درآنجاماندم ودرین مدت ازهرکس احوال شهرراپرسیدم بابی اعتنائی ازمن گذشت.باقصاب ِجوانمردی دوستی گرفتم وپیوسته به هربهانه ای ازثروتی که همراه داشتم بدوبخشیدم تاجائی که روزی برای رهائی ازرنج ِمدیونی مرابه میهمانی به سرای خودخواندومحبت ها کردوهمه‌ی آنچه راکه به او داده بودم نزدم آوردوگفت:"آنچه درحق من کردی خداوندان درحق بندگان کنند،میخواهم سبب این همه بزرگواری را بدانم؟"درهمان مجلس به آنچه داده بودم دوچندان افزودم!گفت:"ازمن چیزی بخواه،اگرچه میدانم نمیتوانم بخشایش توراجبران کنم"داستان خودرا به تمامی واشتیاقم رادرفهم علت ِسیاه پوشی اهالی شهربرایش بازگفتم،باشنیدن ِآن،مردقصاب ساعتی چون گوسفندی که گرگ دیده،رمیده دل وشرم زده سربه زیرافکند،پس ازچندی به خودآمدوگفت:"آنچه رانباید بپرسی پرسیدی!سوال توراپاسخ خواهم گفت که مدیون توام،اما بدان که خودخواسته ای!"این بگفت ودست مراگرفت ودورازانظاربه ویرانه ای برد!سبدبزرگی راکه آنچا بودبه من نشان دادوگفت:"اگرمیخواهی جواب ِسوالت رابیابی،بروودرآن سبدبنشین ودم فرو بند!"آنگونه کردم که گفته بود،دیری نپائیدکه پرنده‌ی بزرگی ظاهرشدوسبدرابه منقارکشیدودرآسمان به پروازدرآمد،ترس ووحشت وهول وهراس سراسروجودم رادربرگرفته بود،یادِدیاروپادشاهی خودافتادم ازکرده‌ی خود پشیمان بودم ولی سودی نداشت،دراوج آسمان میلرزیدم ودردل آنچه رابرمن میگذشت دامی میدانستم که قصاب درراهم گذاشته تابه این وسیله بقیه‌ی ثروتم راصاحب شود!چاره ای نبودجزآنکه چشم برهم گذارم وخودرابدست سرنوشت بسپارم.مدتها مرغ مرادرآسمان میبرد ودرست هنگامیکه همه‌ی امیدهایم ناامیدشده بوداحساس کردم که آن پرنده داردفرودمی آید.چیزی نگذشت که مرادرسبدبه زمین گذاشت وپرکشید ورفت،چشم که گشودم خودرادربهشتی یافتم که زمینش ازحریرسبزی پوشیده بودبه جای شن وماسه دانه های ریزودرشت یاقوت ومرواریدهمه جاپراکنده بوددررودهاعطرهای خوش بوی وگلاب جاری بود،شاخه های درختان زیربارمیوه های بهشتی خم شده بودند.رایحه‌ی دل انگیزگلهای رنگارنگ درهواموج میزدوازچشمه هائی که ازسنگهای فیروزه ای ساخته شده بودآبی میجوشیدکه چون دانه های مرواریدروی هم میغلطیدند،به درختی تکیه داده آنچنان محوِتماشای آنهمه زیبائی شدم که همه چیزرافراموش کرده بودم،نسیمی وزیدوبا خودابری راآورد،ابری که نم نمک باریدوهمه جارامرطوب کرد،نرمک نرمک شب فرارسیدوچادرسیاهش راپهن کرد،هلال نازک ماه وستارگان درعمق لایتناهی آسمان میدرخشیدند،سپس ازکرانه های افق هاله‌ی نوری برآمدکه به سوی من می آمد،هاله‌ی نورکه به نزدیکی من رسیدازمیانش صفی از حوریان وفرشتگان آسمانی سربرآوردندیک ازیک زیباتردرحالیکه هریک شمعی دردست داشتندبانوئی رادرمیان گرفته بودند،حوریان وفرشتگان آسمانی تخت ِزرینی رابرپاکردند،بانوبانازوکرشمه برآن نشست،کفشهای نقره ایش راکه برق میزدندازپاهای بلورین خوددرآورد وتورنازکی راکه به چهره داشت برداشت ازپس ِپشت ِآن آفتابی برآمدکه ازدرخشش آن تاریکی شب با شرمساری گریخت

...اویک موجودزمینی نبودیک جسم خاکی نمیتوانست بارسنگین آنهمه زیبائی را تحمل کند،زیبائی او یک زیبائی معمولی نبود،اندام ِنازک وکشیده اش راکه باخطی متناسب ازشانه بازووپستانها،سینه،کپل وساقهایش پائین میرفت،پیراهن سیاه چین خورده ای دربرگرفته بودکه چسب تنش بود،لبخندمدهوشانه وبی اراده ای گوشه‌ی لبش خشک شده بود،گوئی نگاه چشمهای مهیب افسونگرومضطرب ومتعجبش به انسان سرزنش تلخی میزدوازآنهایک فروغ ماوراطبیعی میتراوید،گونه های برجسته پیشانی بلندابروهای پیوسته لبهای گوشتالوی نیمه بازداشت،هرچه بودمثل یک منظره‌ی رویائی وافیونی به من جلوه کرد...

لختی گذشت بانوبه یکی ازمحارم درگاه خودگفت:"به نظرمیرسدبیگانه ای دراین حوالی باشد،آنرابیاب وبه نزد من بیار."وی بیامدومرایافت،دستم بگرفت ونزدبانوبردچون به آستانه‌ی درگاهش رسیدم به رسم ادب به خاک افتادم وزمین رابوسه دادم،دستوردادبرخیزم،ایستادم،فرمان دادکنارش بنشیسنم،عرق شرم به پیشانیم نشست،فرمان مکررکرددوحوری دستانم رابگرفتند وکناربانوبنشاندند،به فرمان اولذیذترین غذاهاوگواراترین شربت هاراآوردند،بخوردیم وبنوشیدیم،مطربان وخنیاگران بیامدند ودل انگیزترین نغمه هارانواختند وزیباترین ترانه هاراخواندندسپس ساقی بیامدوماراباده آنچنان بدادکه به نیروی عشق وعذرشراب برماآن برفت که بررطلیان گران میرود،چون مدهوشی به من دست بدادبانومرابازیباترین حوری درگاهش به بسترفرستاد،چون ازخواب برخاستم سروتن بشستم تاشب فرارسیدوبانومرابه ضیافت دیگری بخواند،هرآنچه درضیافت اول گذشته بوددرضیافت های بعدازآن تکرارشد،دیگر ازعشق بانوسرازپانمیشناختم،دریکی ازهمین ضیافتهادراوج مستی ازوطلب وصال کردم،پاسخ بداد:"من ازآن ِتوهستم مشروط براینکه تامدت مقررخوددارباشی وصبرپیشه کنی تانهان مرابشناسی"درضیافتهای بعدی اورا میبوئیدم ومیبوسیدم وازغم ناتوانی دردست یابی به وصال وی حالت ماهی زنده درماهی تابه راداشتم،روزبه روزتاقتم راازروزپیش بیشتراز دست میدادم ودرهرضیافتی که پیش می آمدعنان تمنا بیشتروبیشتراز دستم میرفت،درآخرین ضیافت دیوتمنا رَسن بریده به میدان آمده بود،گفتم:" بانووصال تو میخواهم ودیگرهیچ نمیخواهم،یامرابه وصال خودبرسان یافرمان به قتلم ده"گفت:"حال که چنین میخواهی چشمهایت راببندهروقت آماده شدم میتوانی به وصال من برسی"چشمهایم رابستم،لحظه ای گذشت،گفت چشمانت رابازکن"چشمان که بازکردم خودرادرآن ویرانه درهمان سبدی دیدم که باراول درآن نشسته بودم!دوست قصاب سیاه پوش من لباسهای سیاهی راکه هم اکنون دربردارم درسینی بزرگی کنارمن نهاد،آن راازغم ازدست دادن بانو برای همیشه پوشیدم وبا دلی اندوهگین به قصربازگشتم!"

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo